تبليغاتX
در سفرم به سوی تو

چه روزها كه بی ‌قرار رفت و بی‌كلام شد
تمـام حرفِ مـا همین سلامِ ناتمام شد
همیـشه از هوای سردِ خانه‌ات شنیده‌ام
كه قصّه‌ات نگفته با شنیدنش حرام شد
كسی به سنگِ گورهـا نگـاهِ آشنـا نكرد
ببین چگونه اسمِ ماندگـار بی ‌دوام شد
چه‌ خوابها كه‌ چشمِ ‌من ‌برای‌خود ندیده‌بود
كلاغِ موسپیـدِ من شكـارِِ بـرقِ دام شد
كشیده‌شد نخی‌كه ‌بسته‌ای ‌به ‌این ‌عروسكم
بگو چه ‌قصّه‌ای ‌سوار كرده‌ای ‌كه رام شد
میـان سفره‌ای كه چیـده بود آرزوی من
ندیده چشمِ ‌سیرِ بسته‌ام ‌چه‌‌زود خام ‌شد
محـل به من نمی‌دهد غرورِ سردِ سایه‌ام
نگاهِ سـربزرگِ من اسیـرِ نان و نام شد
تو هـم ‌شدی‌ شبیه‌ قلّه‌‌های‌‌ دور‌ و باز هم
عقـابِ آشیـانه‌‌ام خـرابِ گَـردِ بام شد
چروك شدخطوطِ‌دست‌وچهره‌ای‌كه‌ساختم
عـلاجِ ناگـوارِ این چروك‌‌هـا جذام شد
خیال می‌كنی كه من همیشه فكرِ رفتنم
ولی بدان كه پای من فریبِ رَدِّ گام شد
وبالِ گردن است خاطراتِ دل‌شكستـه‌ام
كه گفتنش حرامِ گوش‌های بی‌مرام شد
چه بی‌گُدار می‌زند به آب، عمرِ ساده‌لوح
غرورِ بی‌نشانِ عمر، خامِ خاص و عام شد

 

-------------------------------------------

 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر
پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

+ نوشته شده توسط در راه در چهارشنبه 1389/02/29 و ساعت 14:55 |

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود

برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد

باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.

باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.

گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کنند و

این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است

ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.

بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.

, شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است


پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها

برای درک زندگی و این که
در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري كوچكتر مي شوی

+ نوشته شده توسط در راه در چهارشنبه 1389/02/29 و ساعت 13:29 |
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا کدامین تکیه گاه را

تکیه گاه خویشتن سازم

نمیدانم

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سرخوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.

کدامین حالت و حال و دل و عالم نصیب خویشتن سازم.

نمی دانم خداوندا ........

+ نوشته شده توسط در راه در چهارشنبه 1389/02/29 و ساعت 13:18 |

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

دسته دوم 
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است. 

دسته سوم 
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. 

دسته چهارم 
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده توسط در راه در دوشنبه 1388/12/10 و ساعت 15:22 |

زندگی را به تمامی زندگی کن

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.
همچون نیلوفری باش در آب،
زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات،
ریاضیات وابسته به ذهن اند،
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند،
زندگی سخت ساده است،
خطر کن،
وارد بازی شو،
چه چیز از دست می دهی؟
با دست های تهی آمده ایم،
وبا دست های تهی خواهیم رفت،
نه چیزی نیست که از دست بدهیم

 فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
وفرصت به پایان خواهد رسید!
آری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند،
شهامت زندگی کردن را داشته اند،
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند،

پس،هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است،
و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد

+ نوشته شده توسط در راه در دوشنبه 1388/12/10 و ساعت 15:17 |

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوایت از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

(هوشنگ ابتهاج)

+ نوشته شده توسط در راه در یکشنبه 1388/12/09 و ساعت 8:44 |

من فقط عاشق اينم             حرف قلبتو بدونم

الكي بگم جدا شيم              تو بگي كه نمي تونم

من فقط عاشق اينم             بگي از همه بيزاري

دو سه روز پيدام نشه تا        ببينم چه حالي داري

من فقط عاشق اينم            عمري از خدا بگيرم

اينقدر زنده بمونم                 تا به جاي تو بميرم

من فقط عاشق اينم            روزهايي كه با تو تنهام

كار و بار زندگيمو                  بذارم براي فردا

من فقط عاشق اينم            وقتي از همه كلافم

بشينم يه گوشه ي دنج        موهاي تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام كه        پشت پنجره بشينم

حواست به من نباشه         دزدكي تو رو ببينم

من فقط عاشق اينم           عمري از خدا بگيرم

اينقدر زنده بمونم                تا به جاي تو بميرم!!

این آهنگ رو سیاوش قمیشی تازگی خونده برام جالب بود گذاشتم شما دوستان هم نظرتون رو بدین..

 

+ نوشته شده توسط در راه در یکشنبه 1388/12/02 و ساعت 10:10 |

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم

     

همه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم

بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

     

بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم

     

بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد

     

چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون

     

کجا افتاد آن مجنون، درین دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت

     

چه می‌خواهد ازین مسکین سرگردان؟نمی‌دانم

دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیزاری

     

چه می خواهی ازین مسکین سرگردان؟نمی دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان

     

و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توست پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی

     

شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم

     

مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم!

     

چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی

     

چرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم

     

چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی

     

کجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان، لیکن

     

نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟ نمی‌دانم

همی‌دانم که روزوشب جهان روشن به روی توست

     

ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمی‌دانم

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شد

     

رها خواهم شدن یا نی، ازین زندان؟ نمی‌دانم

+ نوشته شده توسط در راه در دوشنبه 1388/11/19 و ساعت 8:53 |

موفقیت چیزی نیست که دیگران از تو انتظار دارند،موفقیت چیزی است که تو به آن می اندیشی
□□□
آرامش در طوفان.سلاح عاقلان است
□□□
به جای اینکه به تاریکی دشنام بدهیم بهتر است شمعی بیفروزیم
□□□
موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب میشود بنایی محکم بسازد
□□□
روز را با خنده شروع کن تا زندگی با خنده در دستانت شکوفا شود
□□□
پایان دادن به گفتگوهای درون یعنی رسیدن به آرامش
□□□
اگر به دنبال دوست بی عیب بگردیم هیچ وقت دوستی نخواهیم داشت
□□□
همیشه از خودت به خوبی یاد کن و زندگی را آن طور که دلخواهت هست تصور کن
□□□
تفاوت عمق اقیانوس و برکه از بزرگی ماهیهای که بیرون می آیند مشخص میشود
□□□
فقط کسی طعم دلتنگی را میفهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد
□□□
عشق آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند عشق آن است که هر دو به یک سو بنگرند
□□□
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و با شکوه می آفرینند
□□□
در سراسر جاده زندگی،توقف ممنوع
□□□
همواره به یاد داشته باش،موفقیت یک نقطه نیست بلکه جریانی است پیوسته
□□□
۹۹ درصد نگرانیهای ما مربوط به مسائلی است که هرگز اتفاق نمی افتند،پس شاد باش
□□□
اگر میخواهی مانند عقاب پرواز کنی با بوقلمون همراه نشو
□□□
مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند
□□□
افکار بزرگ داشته باش،اما از شادیهای کوچک لذت ببر

+ نوشته شده توسط در راه در چهارشنبه 1388/09/18 و ساعت 7:34 |

دست فروش

 زمستان است وسرما خانمان سوز                 

 قيامت ميكند بادي چه پرسوز

زني در گوشه اي مانده ست لرزان                 

 چه ميخواهد دراين سرماي سوزان؟

نگاهي ميكنم روشن به سويش                   

  گرفته چادرش راروي مويش

كمي آنسوترش كفشيست پاره                     

 چه دردي را چنين كفشي ست چاره؟

نگاهش در نگاهم خيره مانده                      

  توگوئي فكر من را خوب خوانده

صدا سر میدهد مال فروش است                   

 صدايش مرده چون شمعي خموش است

عجب مادر! در اين دنياي امروز                  

 چه داري مي فروشي توي اين سوز؟

مگر بيچاره تر از تو كسي هست                

 كه محتاج است وپايش مانده بر دست؟

مگر ازخود نداري نان ومالي                     

 كه اينجا اينچنين شوريده حالي؟

كه راه رزق را روي تو بسته                     

 كه اينجا مانده اي بيمار وخسته؟

نميداني مگر اينها كه مد نيست  !                

  تو اصلا ميشناسي جنس مد چيست؟

چه آدمها كه بر روي زمينند                     

 كه اينك زاهدان هم خوش نشينند!

نه عقلم بود ونه احساس وهوشم                

  كه ناگه ناله اش آمد به گوشم

نگاهش سخت آتش زد تنم را                  

  قلم زد نقشه ی پیراهنم را

دروغين شادي ام را از دلم برد                

 دوباره قلب من خشكيد و پژمرد

+ نوشته شده توسط در راه در چهارشنبه 1388/08/27 و ساعت 12:58 |


Powered By
BLOGFA.COM