چه روزها كه بی قرار رفت و بیكلام شد
تمـام حرفِ مـا همین سلامِ ناتمام شد
همیـشه از هوای سردِ خانهات شنیدهام
كه قصّهات نگفته با شنیدنش حرام شد
كسی به سنگِ گورهـا نگـاهِ آشنـا نكرد
ببین چگونه اسمِ ماندگـار بی دوام شد
چه خوابها كه چشمِ من برایخود ندیدهبود
كلاغِ موسپیـدِ من شكـارِِ بـرقِ دام شد
كشیدهشد نخیكه بستهای به این عروسكم
بگو چه قصّهای سوار كردهای كه رام شد
میـان سفرهای كه چیـده بود آرزوی من
ندیده چشمِ سیرِ بستهام چهزود خام شد
محـل به من نمیدهد غرورِ سردِ سایهام
نگاهِ سـربزرگِ من اسیـرِ نان و نام شد
تو هـم شدی شبیه قلّههای دور و باز هم
عقـابِ آشیـانهام خـرابِ گَـردِ بام شد
چروك شدخطوطِدستوچهرهایكهساختم
عـلاجِ ناگـوارِ این چروكهـا جذام شد
خیال میكنی كه من همیشه فكرِ رفتنم
ولی بدان كه پای من فریبِ رَدِّ گام شد
وبالِ گردن است خاطراتِ دلشكستـهام
كه گفتنش حرامِ گوشهای بیمرام شد
چه بیگُدار میزند به آب، عمرِ سادهلوح
غرورِ بینشانِ عمر، خامِ خاص و عام شد
-------------------------------------------
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر
پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود

